تبلیغات
وبلاگ علمدار بصیرت عباسیه حضرت ابوالفضل العباس دزفول - آخرین دل نوشته سردار شهید احمد سوداگر
 
عباسیه حضرت ابوالفضل العباس دزفول
« علمدار بصیرت »
درباره وبلاگ


«علمدار بصیرت»

دیروز از هر چه بود گذشتیم...
امروز از هر چه بودیم!
آنجا پشت خاکریز بودیم و...
اینجا در پناه میز!
دیروز دنبال گمنامی بودیم و...
امروز مواظبیم ناممان گم نشود!
جبهه بوی ایمان می‌داد...
اینجا ایمانمان بو می‌دهد
الهی
نصیرمان باش تا «بصیر» گردیم...
بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم...
و آزادمان کن تا اسیر نگردیم

سردار شهید نورعلی شوشتری


مدیر وبلاگ : مجید فقیهی
آخرین نوشته‌ها
نظرسنجی
وبلاگ ما را چطور ارزیابی می‌کنید؟





به وبلاگ علمدار بصیرت خوش آمدید

منتظر دریافت نظرات و پیشنهادات سازنده شما هستیم

 

آخرین دل نوشته سردار سرلشکر شهید حاج احمد سوداگر رئیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس خطاب به همرزم شهیدش حاج احمد صیاف

سردار شهید سوداگر در کنار سردار صفوی در جبهه

احمد جان سلام. می خواهم اینبار هم بسیار صادقانه بنویسم بسیار صادقانه .... 

این چه روزی بود كه هوای رفتن كردی؟ 

امروز چقدر هوای شهر دلگیر است . قدرت نفس كشیدن ندارم . دیوارهای شهر چقدر به قلب بیمارم فشار می آورند . تو دیگر كجایی شدی ؟ 

امروز صبح سحر بود كه بعد از خواندن دوگانه صبح قصد داشتم سری به آموزشگاه بزنم . داشتم آماده می شدم كه رسول گفت من میروم و فكر رفتن را نكن ، برو استراحت كن . 

هنوز تا روشن شدن هوا فاصله زیادی مانده بود . او اولاد خوبیست و من همیشه شكرانه اش را بجای می آورم ، دوباره برگشتم ، دراز كشیدم تا قدری استراحت كنم ، خوابم برد. دنیای عجیبی مقابلم ظاهر شد . عده ای مشغول كسب و كار دنیا بودند و عده ای مشغول حرف زدن و عده ای گوشه و كنار می لولیدند و دادوستد می كردند ، جمعی را دیدم مات و متحیر منظره مقابلم را می نگرند . خوب كه دقت كردم دیدم جمعیتی حدود هشت تا ده نفر تابوتی را روی شانه هایشان می برند و لااله الا الله گویان جنازه ای را بدرقه قبر و آخرت می كنند . چشم از تابوت چوبی برنداشتم . چه تابوتی ؟ تكه تخته ای كه جنازه روی آن خوابیده بود وپاهای جنازه از آن بیرون بود. آن قدر تخته تابوت به قد جنازه نمی رسید ، كوچك بود . 

تشییع كنندگان جمعیت كمی بودند كه در اوج غربت داشتند با تابوت قدم بر میداشتند . صدای یكی از آنها می آمد كه می گفت : به شرف لا اله الا الله بلند بگو لا اله الا الله . من هم همراه جمعیت از دور می گفتم لا اله الا الله ولی صادقانه بگویم كه نزدیك نمی رفتم. 

آن جنازه مظهر چه بود كه داشتند در غربت و غریبی تشییع اش می كردند؟ . 

چرا هیچكس كمك نمی كند ؟ 

بقیه در ادامه مطلب 

مگر جنازه مسلمان حرمت ندارد ؟ احمد جان ! باز هم صادقانه می گویم نمی دانم چرا ولی من هم هیچ كمكی نكردم . چرایش را نمی دانم. 

برتمام بدنم عرق سردی نشسته بود . در حالی كه حالم حال دیگری بود از خواب بیدار شدم . به دیوار تكیه دادم وخیره از گوشه اطاق آسمان را می پایید م. با خودم گفتم یعنی چه ؟ جنازه ، غربت و كوتاهی یعنی چه ؟ 

هرچه كردم تعبیری پیدا كنم ذهنم به جایی نرفت . تنها كاری كه از دستم بر می آمد به كتاب خدا پناه بردم و آرام آرام گریه می كردم . اصلا نمی دانم چرا داشتم گریه می كردم . بچه ها كه متوجه شدند آمدند و كنارم نشستند و گفتند احمد چه شده ؟ بغض می كنی ؟ تو كه حالت خوب بود پس چرا اینجوری شده ای ؟

جوابی نداشتم فقط گفتم امروز چه روزی است ؟ و او با تعجب گفت خب معلومه 28 صفر، روز عزای رسول خدا و سبط اكبر او امام حسن مجتبی .

طبق معمول هر وقت خوابی میدیدم از دوست طلبه ام حجت الاسلام بهداروند كمك می گرفتم و سوال می كردم و او تا می شنید كه می گویم تعبیر این خوابم چیه می گفت احمد تو كه خودت تعبیر خوابی . این بار دست و دلم نمی رفت به او زنگ بزنم و سوال كنم . وقت مناسبی هم نبود . 

درون دلم غوغایی بود . دلشوره عجیبی داشتم . آرامش ظاهری ام گوئی آرامش قبل از مرگ بود . می گویند خواندن دعای صفر خیلی آدم را آرام می كند . تند و تند شروع كردم به خواندن دعای معروف یا شدید المحال و یا شدید القوی ، یا عزیز یا عزیز یا عزیز ... 

هنوز دعا به آخر نرسیده بود كه پیامكی برایم رسید دلم گواهی میداد این پیامك قاصد خبری است . تا پیام را دیدم بند دلم پاره شد .

انا لله و انا الیه راجعون سردار احمد سیاف در اثر عارضه قلبی به یاران شهیدش پیوست . ای وای احمد نكند آن جنازه غریب تو بودی ؟ احمد نكند آن مسافر خاك تو بودی كه درغربت راهی ات می كردند ؟ 

صدای هق هق گریه ام زمین گیرم كرد . هیچكس غیر از من و بچه ها در خانه نبود . بی خجالت بلند گریه كردم و می گفتم احمد احمد احمد . 

احمد امروز داغ تمامی شهدا برایم زنده شد و بی كسی و غریب بودن را با تمام وجودم حس كردم نمیدانم غلامپور ، محرابی و سایر كربلائیان چه احساسی دارند ، اما می دانم كه اینان تورا بیشتر از من درك كرده بودند . 

احمد امروز تمام خاطرات گلف ، قرارگاه كربلا ، شهید بقایی یك مرتبه جلوی چشمهایم رژه رفتند اما دریغ كه این قصه ها دیگر افسانه است . و این هم از بی وفائی روزگار است . اما اصلا غصه نخور ، دیگر تمام شد . برو و هرچه دل تنگت می خواهد بگو ! به امام حسین ، به حضرت ابوالفضل العباس به حضرت مسلم به قیس به هانی و به امام بگو ، اما . . . یادت نرود لبخند و تبسمت را از یاد نبری و دلشان را نرنجانی همانند همان روز باش !!! 

یادت هست در عقب نشینی عملیات بدر به آرامی و تبسم گفتی دستور عقب نشینی از ساحل دجله ، آن روز با خود گفتم كه احمد چه بی خیال است به این راحتی می گوید عقب نشینی و تو بی آنكه بدانی چه در دل گفتم برگشتی و گفتی بی خیال نیستم باید نیروهایمان را حفظ كنیم اینها امانتند بچه های مردمند كه به ما اعتماد كردند . الان هم همانطور بگو . . . . 

احمد حتما می دانی و درك كرده ای كه غربت از سقف خانه هایمان چكه می كند .نمی شد نروی ؟؟. 

احمد تو خوب می دانی كه اهل رفیق بازی نبوده و نیستم ولی میدانی چقدر اسیر محبت های تو بودم . احمد تو شهادت می دهی از دست دادن رشته دوستی یعنی چه؟ 

احمد یادم آمد آن پاهای بیرون از تابوت خود پاهای تو بودند كه من بارها و بارها موقع وضو گرفتن ومسح پاهایت دیده بودم . نه باورم نمی شود . حالا وقت رفتن تو نبود . ورد زبان قیصر همسایه مان بود كه می گفت چه زود دیر می شود . 

وقتی دوست دوران تنهایی ام خبر رفتن تو را برایم فرستاد جواب دادم نگویید احمد در اثر عارضه قلبی رفت بگویید احمد از غصه ایام و بیوفائی روزگار به دیار باقی شتافت . 

تو رفتی همان طور كه احمد كاظمی ، حسن مقدم و خیلی دیگر كه رفته و می روند ، بی سرو صدا تو هم یكمرتبه رفتی . ، محرابی ، غلامپور ، صرامی ، و همه آنهائی كه با زمزمه های وجودت نفس می كشیدند شوكه شده اند كه آخر این چه وقت رفتنت بود . 

راستی احمد بیا و این بار همه چیز را یك جا برای این دل وامانده باز ماندگانت بگو . 

بگو علی هاشمی با آن خنده های همیشگی اش چه گفت ؟ 

بگو احمد آیاعلی بوی عطر هور می داد ؟ یا عطرنور یا عطر بهشت . ؟ از حمید رمضانی چه خبر ؟ هنوز مثل همیشه ساكت است ؟ حمید سید نور ، جویلی ، فرجوانی ، حسن درویش ، آه از حسین امامی یار دلنوازت خبری گرفتی ؟؟؟ حتما كه جمعتان جمع است . 

احمد به اندازه تمام آخرت خوش به حالت . احمد با آنها فقط از خوشی های اینجا بگو . از ناراحتی ، غربت و بی مهری لب تر نكن . گو اینكه آنها همه چیز را می دانند ( ولا تحسبن الذین ...... ) 

احمد سكوت نكن ریشخند هم نزن . یادت هست در قرارگاه چه طور با غلام محرابی و محمد باقری وقت عملیات كلنجار میرفتی و سكوت نمی كردی ،. 

یادش به خیر احمد، یاد ت هست عملیات والفجر مقدماتی با هم به پشت پاسگاه صفریه رفتیم ؟ آن روز تنها محور موفق همین محور بود كه از كانال ذوجی گذشتیم و به نزد بچه های احمد كاظمی رفتیم . باران گلوله از هرطرف می بارید . هوا خیلی پس بود . با هم و غلام محرابی و مهدی كیانی به محل خط حمله رفتیم دشمن داشت پاتك خود را شروع می كرد . با تمام وجود حس كردم كه خیلی وضعیت بحرانی است . سریعا خود را به فرمانده گردان 8 نجف رساندم وبه فرمانده گردان لشكر 8 نجف گفتم سریع عقب نشینی كنید . و او هم در حالی كه بر و بر مرا نگاه می كرد با لهجه اصفهانی گفت تا احمد نگه تكون نمی خوریم . چقدر من از این حرف او عصبانی شدم . گفتم خوب با احمد تماس بگیر بگو اینطوری شده و فلانی این را می گوید و داشتم با دعوا و تشر با او حرف می زدم ، در حالی كه تو آرام كنارم ایستاده بودی گفتی احمد دعوا نكن صبر كن همه چیز درست میشه . من با تندی گفتم چی چی درست می شه وقتی همه اسیر و شهید شدند ؟ متانت تو مرا می كشت وخونسردیت بیشتر ، سرم را پائین انداختم و به طرف ماشین جیپ آمدم و غر غر كنان می گفتم بروید هركاری می خواهید بكنید و تو با بیسیم با احمد كاظمی حرف زدی و موضوع را توضیح دادی . لحظاتی بعد احمد كاظمی دستور عقب نشینی را به فرمانده گردانش داد ولی كمی دیر شده بود و مشقت زیادی كشیدیم تا نیروها از نیمه محاصره خارج شدند و حتی نزدیك بود تو هم اسیر یا شهید شوی و با دویدن خودت را به ما رساندی و آویزان ماشین شدی وچند قدم هم كشان كشان آمدی . 


چه آتش سنگینی بود ولی تو آنچنان آرام و مطمئن ایستاده بودی كه گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است . من این آرامش و صلابت تورا در حالی كه در ماشین نشسته بودم و از دور تو را نظاره می كردم و می دیدم . چقدر در برابرت احساس حقارت می كردم ، استادی به تمام معنا بودی

چقدر برای مهربانیهایت دلتنگم ، در آن لحظه هم برای همین مهربانیهایت بغض كرده بودم . حق بود همان روز شهید می شدی چرا نشدی را نمی دانم . شاید حكمت حضرت حق بود كه به یاران هم رزمت كمك می كردی . تا دفاع به سرانجام برسد . 

عملیات خیبر ، بدر ، من هیچوقت والفجر هشت ، كنار جاده البحار زیر پل ، وقتی قرارگاه كربلا مورد گلوله باران عراق قرار گرفت را یادم نمی رود . تو انگار نه انگار صدای بمباران و گلوله توپ كه به گوشت نمی رسید. آرام ولی بی قرار به هرسو برای هماهنگیهای یگانها و رسیدگی به عملیات می دویدی . چه شد كه رفتی ؟؟؟ 

نكند ما ماندگان راه ، با چشم پر نیاز، همه چیز را باخته ایم . كه اكنون به صف دیدار مولایمان هم راهمان نمیدهند ، بخدا ما صفی نبودیم و اگر هم بودیم اول صف به زیارت می رسیدیم !!! 

انبوه خاطرات شیرین و با صفای با هم بودنمان تمام وجودم را احاطه كرده است در آنها گم شده ام و در لابلای آنها یادم آمد روزی را كه با هزارسختی برای به دیدار اماممان راهی كوچه های جماران شده بودیم و پس از زیارت انرژی خدائی گرفتیم ، وهمین دیروز بود كه گفتی امروز در صف دیدار مولایمان به صف نیز راهمان نمیدهند ، احمد جان در میان این همه خاطرات گم شده ام چه كنم؟ كربلای 5 چه دغدغه ای كه وجودت را پركرده بود و نگرانی و اضطراب تكرار كربلای 4 امانت را بریده بود ، اما نم پس نمی دادی .تمام وجود خود را هدیه نموده بودی . تا خسارتی پیش نیاید . 

احمد جان دنیا خیلی كوچك شده این قصه ها دیگر افسانه است ، قصه پترس پسر شجاع و دهقان فداكار شنیدنی تر وسینمای اوشین و جیمونگ دیدنی تر از قصه های دلچسب من و توست . و این هم از بی وفائی روزگار است . اصلا غصه نخور ، دیگر تمام شد . 

من تحمل و صبوری تو را بارها دیده ام ، احمد غلامپور و غلام محرابی هم حرف مرا می زنند . چقدر رنج بردی و تحمل كردی . اصلا چرا دم نمی زدی ؟ این صبوری و از دست دوست رنج كشیدن را از كدام صندوقچه عرفان یافته بودی؟ 

میدانم غلام محرابی ، احمد غلامپور ، حاج عباس هواشمی ، سعید خزائلی ، محسن نوذریان و صرامی ، همه و همه اكنون در گردابی از غصه گرفتارند و خود را با آیه شریفه من المومنین رجال صدقو و . . . . . منهم من ینتظر ......... آرام كرده اند . 

خسته ات نكنم . آخرین باری كه با هم دیدار داشتیم گفتم اگر صلاح میدانی بیا دراین جهاد جدید یاریم كن تو طبق معمول با خنده ای گفتی احمد هر چه تو بگویی حاضرم ولی جنس من تحمل و صبوری تو را ندارد . تو فقط به آرمانهایت می اندیشی و از زخم زبانها و تهمت ها نمی هراسی من می دانم چه بر تو گذشته است و الان هم مثل همیشه با تو و دل بیمارت هستم اما ازم نخواه كه شانه هایم را نردبان دیگران كنم ، من فقط به غربت و تنهائی مولایمان می اندیشم خیلی ها هستند كه جمعیتمان را برای روز مبادا دوست دارند ولی یكی یكیمان را دوست ندارند ، خیلی ها هستند كه به ظاهر نوازشمان می كنند اما سیلی می زنندمان و خیلی ها هستند كه می خواهند موعظه و راهنمائی مان كنند اما گمراهیمان آرزویشان است و این خیلیها آن روزها بود و نبودند و اكنون كه نیست هستند گفتم كه همیشه در خدمت گذاری هستم اما ازم نخواه . . . . . من فقط راهنمائی كاروانها و گروه ها را به مناطق عملیاتی می پذیرم ، و هیچ توقهی هم ندارم ....... و تا آخر نیز در عهد و پیمانت ماندی ....... 

البته این ها همه ترجمان كارها و فداكاریهای توست . توئی كه نمی شناختنت و اكنون نیز ! تو دلت حقیقت مطلق بود و شدی آن چنان كه می بایست می شد .. 

ختم كلام عزیز دلم رفتی و داغ به دل بچه ها گذاشتی . تو بارها می گفتی احمد بدان انتهای این مسیر كجاست . 

سفرت خوش به سلامت . سلام مرا به همه برسان و به همه برسان و بگو رفتن عاشقانه، رسم جوانمردان و رهنوردان طریق عاشقی است 

در شط حادثات ، برون آی از لباس      كاول برهنگی است كه شرط شناوری است.

نوشته شده در: بهمن 90 (17 روز قبل از عروج)

و سرانجام سردار خستگی ناپذیر ، جانباز و بابصیرت انقلاب در نهمین روز دهه فجر عروج نمود تا 22بهمن امسال را نزد امام خمینی و یاران شهیدش جشن بگیرد.

 شادی روح شهید حاج احمد سوداگر و سرداران و 2600 شهید پایتخت مقاومت، دزفول صلوات

احمد جان شهادتت مبارک؛ التماس دعا



نوع مطلب : اخبار دزفول، حدیث و سخنان بزرگان، شهید- شهادت و دفاع مقدس، شعر و نوشته ادبی، 
برچسب‌ها : شهید شهادت دفاع مقدس، سردار شهید احمد سوداگر، دل نوشته، وصیتنامه، حاج احمد صیاف، همرزم، عباسیه حضرت ابوالفضل العباس دزفول، علمدار بصیرت، تشییع جنازه، جانباز، عروج، رزمنده، جبهه و جنگ، خاکریز، پلاک، دفاع مقدس، عاشق، دوست، فداکاری، ایثار،


وبلاگ علمدار بصیرت

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل نوشته‌ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • Future Google PR for alamdarebasirat.mihanblog.com - 3.11

    Top Blog
    برای انتخاب ما بعنوان وبلاگ برتر کلیک کنید
    اوقات شرعی ماهانه
    اوقات شرعی کامل
زیارت مجازی
تدبر در قرآن
دانشنامه عاشورا
دانشنامه مهدویت
وصیتنامه شهدا